|
|
|
|
|
( دامن دامن اشک ) یا دوچشم سیاه یار منی از بلندی چو گیسوان سیاه وز سیاهی دل نگار منی در برت با خیال او بسیار اشک از دیده کرده ام به کنار چه بسا با تو راز دل گفتم چه بسا با تو مانده ام بیدار آگهی کز دو دیده ریزم خون بی خبر نیستی که چونم ، چون راست چون سرو بود قامت من زان قد سرو شد خمیده کنون روزگاری چو سرو بودم راست شرح این قصه سخت جان فرساست بر سر عرش بود پروازم عشق بالم شکست و قدرم کاست جانم از غم تباه شد ای واه روزم از عشق شد سیاه سیاه سوختم ، سوختم ، دریغ ، دریغ مگر ای شیخ عشق بود گناه ؟ |
||
|
|
|
|
|
مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند ! خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند ! دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند ! در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !! بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند ! بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند ! از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !! |
||