تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم
من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش
بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش
چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار
چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش
من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ
نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش
 تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند
 نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش
این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت
 کوه ساران را زلال جویباران گو مباش
 گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم
پر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:41 PM  توسط تازه متولد شده  | 

همه با اینه گفتم آری
همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای اینه با من تو بگو
 چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
 که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
اینه
 اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:30 PM  توسط تازه متولد شده  | 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:28 PM  توسط تازه متولد شده  | 


بیا که دوست دارمت !!بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.« بیا دوباره دوست دارمت »شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:27 PM  توسط تازه متولد شده  | 

نيلوفر

 

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

در پس درهاي شيشه اي روياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:22 PM  توسط تازه متولد شده  | 

معشوقم را خود آفريدم

 

معشوقم را

با مه رقيق خيال از

اشتياقم

قلبش را آفريدم

و با آرزوهايم

صورت دل انگيزش را

و با سوز دل

بوي خوش مويش

و دندانهايش را

با بوسه هايم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:17 PM  توسط تازه متولد شده  | 

                  سكوت من سروداست

 

سكوت من سرود است

و گرسنگي ام نيز

سيري

در تشنگي ام آبي است

و در هوشياري ام

مستي

و در غربتم

لقاء

در باطنم كشفي هست

و در درونم

خفا

تا به كي شكوه كنم از اندوه خويش

و قلبم با اندوه تباهي كند؟

تا به كي بگريم

و دهانم پر لبخند؟

تا به كي تمناي دوست كنم

دوستي كه در كنار من است

تا به كي به دنبال چيزكي باشم

حال آنكه در نزد من است

فراش

شب قيرگون مرا بر پهناي خوابم مي پراكند

اما فجر

آن را جمع مي كند

در آيينه ي خيالم به جسم خود نگاه كردم

روحم را در بند انديشه ام ديدم

آنكه مرا آفريد

 و وسعتم داد و بخشيد

در درون من جاي دارد

مرگ و جايگاه ابدي درمن است

بعث و نشر در من است

اگر من زنده نباشم

هرگز نخواهم مرد

وگر نفس را خواهش نباشد

به درون قبر نخواهم خفت

نفس خويش را پرسيدم

روزگار با آرزوهاي بسيار ما چه خواهد كرد

گفت: من همان دهرم

 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:12 PM  توسط تازه متولد شده  | 

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:16 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 
غم
 
 
هرچند كه هوا كمي سرد شده، ولي به قول نظامي:
 
گرم شو از مهر و، ز كين سرد باش
چون مه و خورشيد جوانمــرد باش
هر كه به نيـــــكي عمل آغـــاز كرد
نيكي ِ او روي بدو بــــــــــــــاز كرد
 
هر كسي كه يه مختصر گرمايي در دلش باشه، اين گرما به او بر ميگرده. يا به قول رابرت فراست كه گفت اين عالم  رو يه بار يخ از بين مي بره و يه بار آتش. اگه اون آتش ِ تند ِ شهوت را تبديل كنيد به نور ِ عشق و اون سرماي بين آدمها را به گرماي خورشيد ِ دوست داشتن همنوع، اونوقت با اون حرارتي ميشه حركت كرد.
 
 
غم ِ زمانه كه هيچش كران نمي بيـــنم
دواش جز مي ِ چون ارغوان نمي بينم
(حافظ)
 
چه بكنيم كه از هر طرف تيرهاي غم و اندوه به سمت ِ ما مي آيند، تعدادشان هم نامتناهي است و سپري هم نداريم! ما در مقابل ِ اين همه تير ِ غمي كه توي عالمه چه بايد بكنيم؟
 
دواي اين تيرها را اين انسانهاي نازنين پيدا كرده اند. دوايي كه يكيه اما مي تونه همه ي دردها رو برطرف كنه.
 
چه بنشستي در آن گوشه، چرا خرم نمي كردي؟!
مگر تو فكر مي جويي كه جز بر غم نمي گردي!
(مولانا)
 
فكر ِ ما دائم داره اذيت مي كنه. بايد يه فكري كرد كه بنياد ِ غم رو براندازيم. غصه از جنس ِ غباره.  اين گرد و خاكيه كه در عالم ِ ذهن ِ ماست باعث ميشه از هيچي لذت نبريم. نه گل را مي بينيم نه آسمان را. به قول اچ ديويس كه گفت:
What is this life if full of care
we have no time stand and stare
 
اين چه زندگيست كه ما بر اثر ِ اين غمها و غصه ها
اصلا فرصت نداريم  بايستيم و عالم را تماشا بكنيـــم
 
ما حتا فرصت نداريم حتا به اندازه ي گاو و گوسفند به اين زمين نگاه كنيم. ببينيم كه سنجابها در جنگل گردوهاشون رو كجا قايم كردن. علت ِ اين غم و غصه ها اينه كه گرفتاري بر اي خودمون درست كرديم.
 
داستاني هست كه دو برادر صياد بودن كه يكيشون عادت داشت با انگشتهاش بازي كنه و دو انگشت ِ دست ِ چپش را روي دو انگشت ِ دست ِ راست راه ببره. خلاصه هميشه دستش بند بود! اينها با قايق به وسط ِ دريا رفتن و تور انداختن و ماهي ِ بزرگي گرفتن. اون يكي برادر با ماهي در حال كشمكش بود كه او رو بياره تو قايق اما روز ِ ماهي چربيد و داشت برادر رو مي كشيد تو آب. فرياد زد كه برادر به دادم برس، داره منو مي بره تو آب. جواب شنيد كه: ?مي بيني كه دستم بنده، هروقت از گرفتاري خلاص شدم اونوقت ميام!?
 
حالا شده جريان ِ ما. هركس رو كه دعوت مي كنن، ميگيم: نميتونيم بيايم، گرفتاريم. تمام ِ هم و غم ِ ما اينه كه گرفتاريم.
 
زماني استادي ظهر ِ جمعه كلاسي گذاشته بودن. يكي از دوستان مي خواست در اين كلاسها شركت كنه ولي بخاطر اينكه ظهر ِ  جمعه بازي فوتبال مي خواسته ببيننه دچار ِ غم و گرفتاري شده بود!
 
ما اگه فهرست بكنيم تمام گرفتاريهامون رو و ببينيم براي زندگي ِ ابدي ِ ما كدومشون مهمه و فوري  و كدومشون اهميتي نداره اونوقت با كمال تعجب مي بينيم كه نود درصد ِ گرفتاريهامون برطرف ميشه و وقتمون مال ِ خودمون ميشه. اونوقت وقتي عزيزترين كس ِ آدم رو، برادرش رو، داره ماهي مي بره تو آب ديگه نميگه من گرفتارم. دستم بنده.
 
اين غمها دوايي داره.
 
 
 
شبي دوستي شعري مي خواند كه اي داد فقير شدم چه بكنم، بي يار و بي مونس شدم چه بكنم؟ پير شدم و جواني ام رفت چه بكنم؟ از جواني ام بهره نبردم چه بكنم؟
 
 
بهشون گفتم كه همه ي كاسه هاي چه كنم چه كنم ِتون رو يكيش كنين و بگين بي تو اي سرو ِ روان، با گل و گلشن چه كنم؟ اونوقت تمام قواي شما در جهت ِ اون يك چه كنم قرار مي گيره.
 
 
 مردم مي ترسن از اينكه اگه خدا بياد تو زندگيشون اوقت زندگيشون رو چكار كنن. اونا زندگي رو دوست دارن و فكر مي كنن اگه خدا بياد همه چيز رو ازشون مي گيره و مي بره! خدا بي نيازه و اصلا خودش اينها رو بهتون داده و بازم ميده. شما بايد بر عكس فكر كنين و بگين اگه خدا نياد اوقوت اين مه رويان و گل و گلشن و لذتها به درد ِ ما نمي خوره. اگه او حي و حاضر نباشه تو زندگيتون اونوقت همه چيز ميشه ديو. شهوت ميشه كاردي كه به گلوي خودت ميذاري. پول ميشه غصه ي اينكه واي اگه يكي بياد اين پولها رو ببره چه كنم. گل و گلشن هم ميشه تفريح ِ اجباري ِ آخر ِ هفته بخاطر ِ بچه ها! ديگه لذتي نمي مونه اگه او توي زندگي ِ ماها نباشه.
 
اين سيب رو فرستادن كه بدوني در عالم سيبستاني هست. نگران نباش كه به اين سيب رسيدي يا نه. اين اصلا مهم نيست. بلكه بايد دلگرم بود به وجود ِ سيبستان.
 
خدا اون چشمه ي دردناك ِ ذهنت نيست كه ازش مي ترسي. اگه اون خدا بود حتما رشد مي كرد. خدايي كه ژنراتور ِ جان هست در بدن ِ يك گل كه نمي تونه همينطور مرده در ذهن بمونه.
 
 
 
اوني كه ترسناكه اون عقله توست كه كج فهميده. خدا اگه در دل ِ كسي بشينه و اون واقعا اون تصور ِ عقلاني نباشه بلكه خود ِ شخص ِ اول ِ طبيعت باشه، تمام ِ غمها رو از دل مي بره. هيچ ترسي تو دل نمي مونه. ترس از اينكه سرده، گرمه، دوريه و سخته و ... همه رو با هم مي بره.
 
داستان ِ ورود ِ او به داخل ِ افكار ِ آدم مثل حكايته اون رودخانه مي مونه. يه زماني پهلواني مي خواست طويله اي به وسعت ِ يك دشت رو كه هزار سال بود تميز نشده بود رو تميز كنه. براي اينكار نيامد در اين عمر ِ محدودش ذره ذره اين همه كثيفي رو درمان كنه بلكه اومد دهنه ي يه رودخانه رو بلند كرد و گذاشت روي دهنه ي طويله و با اين كار همه ي كثافتهاي زمان و غبار و لجن و تعفن به لحظه اي از داخل ِ طويله پاك شد. حالا اين حكايته ماست. اگه ما لب به لب ِ خدا بذاريم آرامشي رو به درون ِ ما جاري مي كنه كه همه ي تعفن ها و كثسفي ها و غم ها و ناله ها و دردهاي عالم رو با خودش مي بره. اينه كه حافظ ميگه:
دواش جز مي ِ چون ارغوان نمي بينم
 
در واقع اين مي زمر ِ تسليم شدن به ورد ِ يك چيز شوينده است. تسليم شدن به يك قدرت ِ مافوق تصوري كه اگه بياد ديگه غمي توي دل ِ آدم نمي مونه.
 

 

از سخنان دكتر الهي قمشه اي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:4 AM  توسط تازه متولد شده  | 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast

***************************

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:41 AM  توسط تازه متولد شده  | 

من به اميد شکفته شدن شکوفهء سرود نگاهی نزيسته ام .

من به تماشای پرواز کبوتر سفيد لبخند مهر نيازی نداشته ام .

من برای گريز از آفتاب سوزانندهء کوير تنهائی به تسلی سايهء شاخه های شبز جنگل دوستی

پناه نبرده ام .

من به آئينه های محدب و مقعر عشق دل خوش نکرده ام .

من به موسيقی گرم و نوازشگر عاطفه ها جز با نگاه بی تفاوت و سرد ننگريسته ام .

من از شور ديدن مداوم يک زن ، يک قفس ؛ يک لحن ، يک آهنگ و تکرار تکرارها به خود

می لرزم .

آه ! از مگس ها و وزوز روح فرسايشان چه متنفرم !

اگر بدينگونه نبود ،

و من ،

دستاويزی برای زيستن خويش می يافتم

زندگی تا چه پايه حقير و ناچيز می نمود !

اوه ! به خاطر هيچ زيستن چه شيرين است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:10 AM  توسط تازه متولد شده  | 

کوه خاکستر.

مرگ در بستر.

در سکوت مردهء يکشب که خاموشی ست فرجامش

با تو خواهم گفت:

رازی را.

مهر در قلب تو خواهد خفت.

خشم در خون تو خواهد رست.

اشک در چشم تو خواهد سوخت.

شيون و زاری به نفرين بال خواهد داد.

کوه خاکستر.

مرگ در بستر.

برلب من شرم خواهد سوخت.

در دل من راز خواهد مرد.

در تن من باغ تسکين سبزه خواهد داد.

در رگ من خون ديرين خانه خواهد کرد.

من تهی از اشک و شرم و مهر خواهم شد.

کوه خاکستر.

مرگ در بستر.

مرغ يادت با پر و پرواز

در ميان آسمان تيره و شفاف روزان و شبانت بال خواهد زد.

در سکوت و خلوت معراج

آنچه در من بود ،

در تو آنرا باز خواهد يافت.

راز تو با راز من همسايه خواهد بود.

اشک در چشم تو خواهد رست.

خشم در خون تو خواهدخفت.

در تن تو ، کوه شرمی خانه خواهد کرد.

در رگ تو ، خون رنجی گريه خواهد کرد.

باد خاکستر.

خواب در بستر.

در رگ تو ، خون رنجی خانه خواهد کرد.

کوه خاکستر.

مرگ در بستر.

در تن من ، باغ تسکين سبزه خواهد داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:6 AM  توسط تازه متولد شده  | 

خاتمي نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
ريش سفيد، موي تميز، ناخن کوتاه
ماه و ماه و ماه

نه محمود خالي باف، نه شهردار قالي باف
نه کروبي با صد گاف، نه لاريجاني علاف ‏
هيچ کس باهاش رقيب نبود

محمد! مي خواي کانديد بشي؟
نه نمي خوام نه نمي خوام
مي خواي باز هم بازي کني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
مي خواي ما رو راضي کني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام

داداشش مي گفت: آخه واسه چي؟
خاتمي مي گفت: واسه اينکه من تميزم
پيش همه عزيزم
نه هاله نور دارم، نه چشماي کور دارم
اگه که بيام به بازي
چماق به اين درازي

مي خواي باز اصلاحات کني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
کشور رو با ثبات کني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام
تند نري احتياط کني؟
نه نمي خوام، نه نمي خوام

اکبر مي گفت: آخه واسه چي؟
خاتمي مي گفت: واسه اينکه من تميزم
پيش همه عزيزم
نه هاله نور دارم، نه چشماي کور دارم
نه سفره هاي نفتي، نه حرف پنجاه هفتي
اگه که بيام به بازي
چماق به اين درازي

کره الاغ کدخدا ‏
يورتمه مي رفت تو کوچه ها
ملت مي گفت: الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم مي رم کار دارم
دير شده ادرار دارم‏
يه سر مي رم به تگزاس
بعدا مي رم کاراکاس
اون وخ مي رم شهر قم
وعده مي دم به مردم

الاغ خوب و نازنين
سر به هوا، سم به زمين ‏
مي خواي باز هم بازي کني؟
بله مي خوام، بله مي خوام
مي آي باز هم نامزد بشي
بله مي آم، بله مي آم

واسه چي مي آي؟
واسه اينکه من الاغم
شب بشه توي باغم
با نون پنير خالي
‏[...] مي سازم عالي‏
توليدات خوب دارم
‏[...] مرغوب دارم‏

در باز شد و از اوين
يه دانشجو خورد زمين
پسره مي آي بازي کني
دل همه رو راضي کني؟
‏- نه نمي آم، نه نمي آم‏

مي خواي بريم تا صندوق
دادار دودور و بوق بوق؟
‏- نه نمي خوام، نه نمي خوام‏

چرا نمي خواي؟
واسه اينکه بازي قبل
باد کرده جاش مثل طبل
نه عضو حزب بادم
نه اهل اعتمادم

دانشجو رفت به خونه اش
خاتمي موند و بونه اش
محمود نشست رو پاهاش ‏
دودستي چسبيد به جاهاش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:53 AM  توسط تازه متولد شده  | 

     براي هر ستاره اي كه ناگهان
            
در آسمان
        
غروب مي كند
         
دلم هزار پاره است
      
دل هزار پاره را
        
خيال آن كه آسمان
       
هميشه و هنوز
       
پر از ستاره است
          چاره است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:5 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت، اما…آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
                   اكنون دل من شكسته و خسته ست        
             زيرا يكي از دريچه ها بسته ست              
             نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد              
               نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:2 PM  توسط تازه متولد شده  | 

  برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:58 AM  توسط تازه متولد شده  | 

باربارا دي آنجليس :
عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد.
هر چه بيشتر عشق بورزيد ، عشق و شور زندگي بيشتري به شما روي خواهد آورد.
هر چه بيشتر عشق بورزيد ديگران نيز مجوز آن را خواهند يافت تا عشق بيشتري به شما و نيز ديگران بورزند
بدين ترتيب موهبت عشق و شور زندگي دست به دست و سينه به سينه خواهد گشت بارها و بارها .
آيا به راستي اين معجزه اي کم نظير نيست ؟
هرگز نمي توان براي تاثيري که عشق شما بر جهان هستي خواهد گذشت پاياني متصور شد....
زندگي هر يک از شما اين توانايي و قابليت را دارد که عالي و فوق العاده باشد . هر يک از شما نيز اين توانايي و قابليت را در خود داريد که از زندگي خود تا سرحد کمال لذت ببريد. کليد اين معما در زندگي همراه با عشق و شور زندگي نهفته است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:3 PM  توسط تازه متولد شده  | 

به قول عموی گرامیم عشق تپه ایست که هر کره خری از آن بالا می رود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 6:19 PM  توسط تازه متولد شده  | 

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست هرکه درين حلقه نيست ، فازغ ازين ماجراست

گر بزنندم بتيغ در نظرش بيدريغ ديدن او يک نظر صد چو منش خونبهاست

گربرود جان ما در طلب وصل دوست حيف نباشد ، که دوست دوستر از جان ماست

دعوي عشا ّق را شرع نخواهد بيان گون? زردش دليل ، ناله زارش گواست

مايه پرهيزگار قو ّت صبر است وعقل عقل گرفتار عشق ، صبر زبون هواست

دلشده پاي بند ، گردن جان در کمند زهره گفتار نه : کاين چه سبب وان چراست ؟

مالک ملک وجود ، حاکم رد ّ و قبول هر چه کند جور نيست ، ور تو بنالي جفاست

تيغ بر آر از نيام ، زهر برافکن بجام کز قبل ما قبول ، وز طرف ما رضاست

گر بنوازي بلطف ، ور بگذاري بقهر حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست

هر که بجور رقيب يا بجفاي حبيب عهد فرامش کند ، مد ّعي بيوفاست

سعدي ! از اخلاق دوست هر چه برآيد ، نکوست

گو همه دشنام گو ، کز لب شيرين دعاست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 6:13 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها
معشوق آشنای همه‌ عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی
هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشه‌ی گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه‌ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌ای به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 5:33 PM  توسط تازه متولد شده  | 

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی‌ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته‌ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایاب‌ترین مرجان‌ها
تپش تب‌زده نبض مرا می‌فهمید

آسمان روشنی‌اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه‌ی هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می‌گردم
آخرین زمزمه‌ام را همه‌ی شهر شنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 5:31 PM  توسط تازه متولد شده  | 

نظر شما در مورد عشق چیه؟

لطفا ما را از نظراتتان بی بهره نگذارید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:43 AM  توسط تازه متولد شده  | 

با همین چشم ، همین دل
 دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
 زیرا همه چیز زیباست ،‌زیاست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
 و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
 آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
 و هیچ چیز همه چیز نیست
 زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دلو چشمم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 از همه بزرگتر
 شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
 و من همیشه یک آرزو دارم
 با همین دل
 و چشمهایم
 همیشه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:9 AM  توسط تازه متولد شده  | 

هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:5 AM  توسط تازه متولد شده  | 


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

روز مبادا
 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

 

با اين همه

اما
   با اين همه
تقصير من نبود
                  که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
               که من
                        بد شدم!


 

يک رباعي

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

 

لحظه هاي کاغذي


خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:58 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ريشه در خاك

ريشه در آب

ريشه در فرياد

***

شب از ارواح سكوت سرشار است .

و دست هائي كه ارواح را مي رانند

و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .

***

- دو شبح در ظلمات

تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .

 

- ما رقصيده ايم .

ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .

 

- دو شبح در ظلمات

در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .

 

- ما رقصيده ايم

ما خستگي ها را باز نموده ايم .

***

شب از ارواح سكوت سرشار است

ريشه از فرياد

و

رقص ها از خستگي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:27 AM  توسط تازه متولد شده  | 

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.

***

در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

 

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادي در من.

فواره و رؤيا در تو بود

تالاب و سياهي در من.

 

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.

***

من برگ را سرودي كردم

سر سبز تر ز بيشه

 

من موج را سرودي كردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودي كردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودي كردم

 

پرتپش تر از دل دريا

من موج را سرودي كردم

 

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودي كردم

                                                "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:13 AM  توسط تازه متولد شده  |