|
|
|
|
|
من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت کوه ساران را زلال جویباران گو مباش گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم پر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش |
||
|
|
|
|
|
همه با اینه گفتم آری |
||
|
|
|
|
|
من اگر روح پريشان دارم |
||
|
|
|
|
|
بیا که دوست دارمت !!بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.« بیا دوباره دوست دارمت »شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است |
||
|
|
|
||||||||||
|
|||||||||||
|
|
|
||||||||||||
|
|||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری خوش می تراود از تو عطر هوای مستی من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟ او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته پرورده جانم از عشق در دامن بهاران در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی این راز شور عشق است یک رمز جاودانی بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی ) Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast *************************** اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) |
||
|
|
|
|
|
من به اميد شکفته شدن شکوفهء سرود نگاهی نزيسته ام .من به تماشای پرواز کبوتر سفيد لبخند مهر نيازی نداشته ام .من برای گريز از آفتاب سوزانندهء کوير تنهائی به تسلی سايهء شاخه های شبز جنگل دوستی پناه نبرده ام .من به آئينه های محدب و مقعر عشق دل خوش نکرده ام .من به موسيقی گرم و نوازشگر عاطفه ها جز با نگاه بی تفاوت و سرد ننگريسته ام .من از شور ديدن مداوم يک زن ، يک قفس ؛ يک لحن ، يک آهنگ و تکرار تکرارها به خود می لرزم .آه ! از مگس ها و وزوز روح فرسايشان چه متنفرم !اگر بدينگونه نبود ، و من ، دستاويزی برای زيستن خويش می يافتم زندگی تا چه پايه حقير و ناچيز می نمود !اوه ! به خاطر هيچ زيستن چه شيرين است |
||
|
|
|
|
|
کوه خاکستر .مرگ در بستر .در سکوت مردهء يکشب که خاموشی ست فرجامش با تو خواهم گفت :رازی را .مهر در قلب تو خواهد خفت .خشم در خون تو خواهد رست .اشک در چشم تو خواهد سوخت .شيون و زاری به نفرين بال خواهد داد .کوه خاکستر .مرگ در بستر .برلب من شرم خواهد سوخت .در دل من راز خواهد مرد .در تن من باغ تسکين سبزه خواهد داد .در رگ من خون ديرين خانه خواهد کرد .من تهی از اشک و شرم و مهر خواهم شد .کوه خاکستر .مرگ در بستر .مرغ يادت با پر و پرواز در ميان آسمان تيره و شفاف روزان و شبانت بال خواهد زد .در سکوت و خلوت معراج آنچه در من بود ، در تو آنرا باز خواهد يافت .راز تو با راز من همسايه خواهد بود .اشک در چشم تو خواهد رست .خشم در خون تو خواهدخفت .در تن تو ، کوه شرمی خانه خواهد کرد .در رگ تو ، خون رنجی گريه خواهد کرد .باد خاکستر .خواب در بستر .در رگ تو ، خون رنجی خانه خواهد کرد .کوه خاکستر .مرگ در بستر .در تن من ، باغ تسکين سبزه خواهد داد . |
||
|
|
|
|
|
خاتمي نگو بلا بگو نه محمود خالي باف، نه شهردار قالي باف محمد! مي خواي کانديد بشي؟ داداشش مي گفت: آخه واسه چي؟ مي خواي باز اصلاحات کني؟ اکبر مي گفت: آخه واسه چي؟ کره الاغ کدخدا الاغ خوب و نازنين واسه چي مي آي؟ در باز شد و از اوين مي خواي بريم تا صندوق چرا نمي خواي؟ دانشجو رفت به خونه اش
|
||
|
|
|
|
|
براي هر ستاره اي كه ناگهان در آسمان غروب مي كند دلم هزار پاره است دل هزار پاره را خيال آن كه آسمان هميشه و هنوز پر از ستاره است چاره است |
||
|
|
|
|
|
ما چون دو دريچه روبروي هم |
||
|
|
|
|
|
برف مي بارد؛ برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ. كوه ها خاموش، دره ها دلتنگ، راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ... بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي، يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد، ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان، ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟ آنك، آنك كلبه اي روشن، روي تپه، روبه روي من... در گشودندم. سر برون آوردن گل از درون برف؛ كار كردن، كار كردن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛ گاه گاهي، يا، شب برفي، آري، آري، زندگي زيباست. پيرمرد، آرام و با لبخند، « زندگي را شعله بايد برفروزنده؛ جنگل، اي روييده آزاده، « زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز، روزگاري بود؛ فصل ها فصلِ زمستان شد، ترس بود و بال هاي مرگ؛ مرزهاي مُلك، باغ هاي آرزو بي برگ؛ انجمن ها كرد دشمن؛ « آخرين فرمان، آخرين تحقير... هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛ پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد. « صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، - آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور، كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته. « منم آرش، - مجوييدم نسب، - مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛ كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ درين پيكار، كمان كهكشان در دست، وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست. پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد، « درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود! زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز، درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش. « ز پيشم مرگ، دلم از مرگ بي زار است؛ هزاران چشم گويا و لب خاموش پيش مي آيم. نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد. شما، اي قله هاي سركش خاموش، زمين خاموش بود و آسمان خاموش. دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز، بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز، « شام گاهان، تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون، آفتاب، ماهتاب، با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ. در برون كلبه مي بارد. كودكان ديري است در خوابند، |
||
|
|
|
|
|
باربارا دي آنجليس : عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. هر چه بيشتر عشق بورزيد ، عشق و شور زندگي بيشتري به شما روي خواهد آورد. هر چه بيشتر عشق بورزيد ديگران نيز مجوز آن را خواهند يافت تا عشق بيشتري به شما و نيز ديگران بورزند بدين ترتيب موهبت عشق و شور زندگي دست به دست و سينه به سينه خواهد گشت بارها و بارها . آيا به راستي اين معجزه اي کم نظير نيست ؟ هرگز نمي توان براي تاثيري که عشق شما بر جهان هستي خواهد گذشت پاياني متصور شد.... زندگي هر يک از شما اين توانايي و قابليت را دارد که عالي و فوق العاده باشد . هر يک از شما نيز اين توانايي و قابليت را در خود داريد که از زندگي خود تا سرحد کمال لذت ببريد. کليد اين معما در زندگي همراه با عشق و شور زندگي نهفته است |
||
|
|
|
|
|
به قول عموی گرامیم عشق تپه ایست که هر کره خری از آن بالا می رود |
||
|
|
|
|
|
سلسله موي دوست حلقه دام بلاست هرکه درين حلقه نيست ، فازغ ازين ماجراست گر بزنندم بتيغ در نظرش بيدريغ ديدن او يک نظر صد چو منش خونبهاست گربرود جان ما در طلب وصل دوست حيف نباشد ، که دوست دوستر از جان ماست دعوي عشا ّق را شرع نخواهد بيان گون? زردش دليل ، ناله زارش گواست مايه پرهيزگار قو ّت صبر است وعقل عقل گرفتار عشق ، صبر زبون هواست دلشده پاي بند ، گردن جان در کمند زهره گفتار نه : کاين چه سبب وان چراست ؟ مالک ملک وجود ، حاکم رد ّ و قبول هر چه کند جور نيست ، ور تو بنالي جفاست تيغ بر آر از نيام ، زهر برافکن بجام کز قبل ما قبول ، وز طرف ما رضاست گر بنوازي بلطف ، ور بگذاري بقهر حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست هر که بجور رقيب يا بجفاي حبيب عهد فرامش کند ، مد ّعي بيوفاست سعدي ! از اخلاق دوست هر چه برآيد ، نکوست گو همه دشنام گو ، کز لب شيرين دعاست |
||
|
|
|
|
|
ای عشق، ای ترنم نامت ترانهها |
||
|
|
|
|
|
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید |
||
|
|
|
|
|
نظر شما در مورد عشق چیه؟
لطفا ما را از نظراتتان بی بهره نگذارید |
||
|
|
|
|
|
با همین چشم ، همین دل دلم دید و چشمم می گوید آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زیباست ،زیاست ،زیباست و هیچ چیز همه چیز نیست و با همین دل ، همین چشم چشمم دید ، دلم می گوید آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است و هیچ چیز همه چیز نیست زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما با همین چشم ها و دلم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است از همه کوچکتر و با همین دلو چشمم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است از همه بزرگتر شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک و من همیشه یک آرزو دارم با همین دل و چشمهایم همیشه |
||
|
|
|
|||
|
||||
|
|
|
|
|
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
روز مبادا وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم * * * وقتي تو نيستي هر روز بي تو
با اين همه اما اصلاً نه تو ، نه من! از خوبي تو بود
يک رباعي اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟ باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
لحظه هاي کاغذي
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث |
||
|
|
|
|
|
ريشه در خاك ريشه در آب ريشه در فرياد *** شب از ارواح سكوت سرشار است . و دست هائي كه ارواح را مي رانند و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند . *** - دو شبح در ظلمات تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .
- ما رقصيده ايم . ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .
- دو شبح در ظلمات در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .
- ما رقصيده ايم ما خستگي ها را باز نموده ايم . *** شب از ارواح سكوت سرشار است ريشه از فرياد و رقص ها از خستگي . |
||
|
|
|
|
|
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد. اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد. اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد. *** در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام. در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام. در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.
نيلوفر و باران در تو بود خنجر و فريادي در من. فواره و رؤيا در تو بود تالاب و سياهي در من.
در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم. *** من برگ را سرودي كردم سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم پر طبل تر زمرگ.
سر سبز تر ز جنگل من برگ را سرودي كردم
پرتپش تر از دل دريا من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات من مرگ را سرودي كردم "احمد شاملو" |
||