|
|
|
|
|
خواب و خیالی پوچ و خالی |
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
غم فزون دارم،به سیلی چهره گلناری کنم ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم هیچ کس آگه ز دردم نیست ، این خود نعمت است دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم در قبال دوستی ها، می کشم آزارها زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم تا بیاسایم ز رنج نا مرادی های خویش در پناه باده گاهی ترک هوشیاری کنم همچو بیدی در کنار صخره ها روئیده ام این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه با نسیمی در فنای خویش یاری کنم ای صدف در پهنه ی دریا دهانی باز کن تا به جای گریه ی خونین گهر باری کنم بر مزارم لاله ها روئید ز داغ سینه سوز ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم! |
||
|
|
|
|
|
به خاطر تو گذشتم، ز یادگار گذشته تو هم گذشتی، و حیران شدم به کار گذشته گذشت عمر عزیز و تو را ندیده گذشتم ز خاطرات غم انگیز انتظار گذشته بشوی ازرخ زرد من ای سرشک خدا را غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته بهار زندگیم شد خزان و خیر ندیدم نه از خزان کنونی ، نه از بهار گذشته نشاط و شور جوانی، ز کف به عشق تو دادم ز کوی خویش مرانم، به اعتبار گذشته به بی قراری من دل بسوزدت ز محبت بیاد خوشتنآری، اگر قرار گذشته امید زندگیم بودی و، ز دست برفتی کنون ترانه سرایم به یاد یار گذشته |
||
|
|
|
|
|
با گلرخان بگوييد، مارا به خود پذيرند
از عاشقان بيدل، همواره دست گيرند
دردي است در دل ما، درمان نمي پذيرد
دستي به عاشقان ده كز شوق دل بميرند |
||
|
|
|
|
|
طبیبا بس کن این درمان ، من بیمارم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم
دمادم می شوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
زمن شویید دست ای دوستان، کاین بار، می میرم
ندارم تاب دیدارت ، که با آن شعله می سوزم
نمی خواهم ترا بینم،کز آن دیدار می میرم
من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
به شهر غم غریبم ، روی بر دیوار می میرم
گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی
به خواری عاقبت در گوشه ای ، چون خار می میرم
شکفتم بی هوس ، بر شاخه ی لرزان عمر اما
چنان نازک دلم ، کاخر به یک رگبار می میرم
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من
دانی چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار می میرم
سخن هایم گرامی تر ز دُرّ باشد و لیکن خود
چه بی قدر آدمدم دنیا ، چه بی مقدار می میرم
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گشتم، که بی غمخوار می میرم
ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم
به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم
|
||
|
|
|
|
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه تمام هستي ام خراب مي شود !تو امدي ز دورها و دورها به راه پر ستاره مي كشاني ام چه دور بود پيش از اين زمين ما كنون كه امديم تا به اوج ها نگاه كن كه موم شب به راه ما |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
و عشق مثل همین گلدان های شمعدانی در ایوان حضور غریب معلقی دارد درخت ها حرکت می کنند |
||
|
|
|
|||
|
||||
|
|
|
|
|
اگه تو پيشم نياي بي تو ابراي خسته اگه تو پيشم نياي
|
||
|
|
|
|
|
پشت اين پنجره ها دل مي گيره غم و غصهي دلو تو ميدوني وقتي از بخت خودم حرف ميزنم چشام اشک بارون ميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني مي خوام امشب با خدا شکوه کنم شکوه هاي دلمو تو ميدوني بگم اي خدا چرا بختم سياس چرا بخت من سياس تو ميدوني پنجره بسته ميشه شب ميرسه چشام آروم نداره تو ميدوني اگه امشب بگذره فردا ميشه مگه فردا چي ميشه تو ميدوني عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني هر چي بهش ميکم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني |
||
|
|
|
|
|
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره |
||
|
|
|
|
|
چرا وقتي که آدم تنها ميشه غم و غصه اش قد يک دنيا ميشه ميره يک گوشه پنهون ميشينه اونجا رو مثل يه زندون ميبينه غم تنهايي اسيرت ميکنه تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه وقتي که تنها ميشم اشک تو چشام پر ميزنه غم مياد يواش يواش خونه ي دل در ميزنه ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار غم تنهايي اسيرت ميکنه تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه اون بالا باد داره زاغِ ابرا رو چوب ميزنه اشک اين ابرا زياده ولي دريا نميشه غم تنهايي اسيرت ميکنه تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه |
||
|
|
|
|
|
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی:
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان |
||