تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم

خواب و خیالی پوچ و خالی
این زندگانی بود و بگذشت
 دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقی چشمه یی بود
 از هر کناری چشم بگشود
 راهی شد و صد جوی و جر شد
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گل گذر کرد
 دامان من آلود و بگذشت
عمری سرودم یا نوشتم
 این ظلم و این ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را
 گامی عبث فرسود و بگذشت
اندیشه ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبنک
 وان شعله ی رقصان چالک
 زد حلقه یی در دود و بگذشت
 کردم به راهش گلفشانی
وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری
 جان کنده ای ، کنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشوده و بگذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:49 AM  توسط تازه متولد شده  | 

افسوس كه رفت عمر بر بيهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناكرده سيه رويم كرد فرياد ز كرده هاي نا فرموده
   
هر دل كه اسير محبت اوست خوشست هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست
از دوست به ناوك غم آزرده مشو خوش باش كه هر چه آيد از دوست خوش است
   
گويند بهشت و حور عين خواهد بود آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق پرستيم رواست چون عاقبت كار همين خواهد بود
   
از تن چو برفت جان پاك من و تو خاك دگران شود مغاك من و تو
زين پس ز براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو
   
گاه سحر است خيز اي مايه ناز نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كه آنها كه بجايند نپايند دراز و آنها كه شدند كس نمي آيد باز
   
گويند:  هر آن كس كه با پرهيزند آنسان كه بميرند بدانسان برخيزند
ما با مي معشوق از آنيم مدام باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند
   
چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟
اين چند نفس در تن تو عاريتي ست با عاريتي عاريتي بايد زيست
   
در عشق تو از ملالتم ننگي نيست با بيخبران در اين سخن جنگي نيست
اين شربت عشق داروي مرادنست نامردانرا از اين قدح رنگي نيست
   
مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن بهتر كه به رزق زاهدي ورزيدن
گر دوزخي اند مردم مست، بگوي پس، روي بهشت را كه خواهد ديدن؟
   
مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند خون در دل دشمن بد انديش كند
هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك ز انديشه پايان، دل تو ريش كند
   
نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي
من بد كنم و تو بد مكافات دهي پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي
   
سير آمدم اي خداي از هستي خويش وز تنگدلي و از تهيدستي خويش
از نيست تو هست مي كني، بيرون آر زين نيستيم بحرمت هستي خويش
   
سستي مكن و فريضه ها را بگذار وان لقمه كه داري زكسان باز مدار
در خون كس و مال كسي قصد مكن در عهده آن جهان منم، باده بيار
   
با من تو هر آنجه گويي از كين گويي پيوسته مرا ملحد و بيدين گويي
معترفم بدانچه گويي، ليكن انصاف بده، ترا رسد اين گويي؟
   
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست بي باده ارغوان نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست
   
اي پير خرد مند پگه تر برخيز وان كودك خاكبيز را بنگر تيز
پندش ده گو كه : نرم نرمك مي بيز مغز سر كيقباد و چشم پرويز
   
موجود هر آنجه هست، نقشست و خيال عارف نبود هر كه نداند اين حال
بنشين قدحي باده بنوش و خوش باش فارغ شو از اين نقش خيالات محال
   
اين دو سه نادان كه چنان ميدانند از جهل كه داناي جهان ايشانند
خر باش كه چنان زخري چندانند هر كه نو خرست كافرش مي خوانند
   
اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني دستيست كه بر گردن ياري بودست
   
خيام اگر ز باده مستي خوش باش گر با صنمي دمي نشستي خوش باش
پايان همه چيز جهان نيستيست پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش
   
از گردش روزگار بهري برگير بر تخت طرب نشين و ساغر درگير
از طاعت و معصيت خدا مستغنيست باري تو مراد خود زعالم گير
   
تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟
پر كن قدح باده كه معلومت نيست كاين دم كه فرو بري برآري يا ني
   
يا رب بگشاي بر من از رزق دري بي منت اين خسان رسان ما حضري
از باده چنان مست نگه دار مرا كز بيخبري نباشدم دردسري
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:15 AM  توسط تازه متولد شده  | 

غم فزون دارم،به سیلی چهره گلناری کنم
ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم
 
هیچ کس آگه ز دردم نیست ، این خود نعمت است
دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم
 
در قبال دوستی ها، می کشم آزارها
زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم
 
تا بیاسایم ز رنج نا مرادی های خویش
در پناه باده گاهی ترک هوشیاری کنم
 
همچو بیدی در کنار صخره ها روئیده ام
این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم
 
تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه
با نسیمی در فنای خویش یاری کنم
 
ای صدف در پهنه ی دریا دهانی باز کن
تا به جای گریه ی خونین گهر باری کنم
 
بر مزارم لاله ها روئید ز داغ سینه سوز
ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:33 PM  توسط تازه متولد شده  | 

به خاطر تو گذشتم، ز یادگار گذشته
تو هم گذشتی، و حیران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزیز و تو را ندیده گذشتم
ز خاطرات غم انگیز انتظار گذشته
 
بشوی ازرخ زرد من ای سرشک خدا را
غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگیم شد خزان و خیر ندیدم
نه از خزان کنونی ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جوانی، ز کف به عشق تو دادم
ز کوی خویش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بی قراری من دل بسوزدت ز محبت
بیاد خوشتنآری، اگر قرار گذشته
 
امید زندگیم بودی و، ز دست برفتی
کنون ترانه سرایم به یاد یار گذشته

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:31 PM  توسط تازه متولد شده  | 

با گلرخان بگوييد، مارا به خود پذيرند
 
از عاشقان بيدل، همواره دست گيرند
 
دردي است در دل ما، درمان نمي پذيرد
 
دستي به عاشقان ده كز شوق دل بميرند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:25 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 
 
 
طبیبا بس کن این درمان ، من بیمارم
 
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم
 
دمادم می شوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
 
زمن شویید دست ای دوستان، کاین بار، می میرم
 
ندارم تاب دیدارت ، که با آن شعله می سوزم
 
نمی خواهم ترا بینم،کز آن دیدار می میرم
 
  من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
 
به شهر غم غریبم ، روی بر دیوار می میرم
 
گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی
 
به خواری عاقبت در گوشه ای ، چون خار می میرم
 
شکفتم بی هوس ، بر شاخه ی لرزان عمر اما
 
چنان نازک دلم ، کاخر به یک رگبار می میرم
 
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من
 
دانی چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار می میرم
 
سخن هایم گرامی تر ز دُرّ باشد و لیکن خود
 
چه بی قدر آدمدم دنیا ، چه بی مقدار می میرم
 
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
 
چنان عزلت گشتم، که بی غمخوار می میرم
 
ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم
 
به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:11 PM  توسط تازه متولد شده  | 



نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه
قطره قطره اب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست افتاب مي شود
! نگاه كن

تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي كشد
! نگاه كن
تمام اسمان من و
!پر از شهاب مي شود

!تو امدي ز دورها و دورها
و سرزمين عطرها و !نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها ! ز ابرها ! بلورها !
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
! نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخرنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي اسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به !كهكشان ! به بيكران ! به جاودان

كنون كه امديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره اب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو مي دمي و افتاب مي شود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:19 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:52 AM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:49 AM  توسط تازه متولد شده  | 

 و عشق مثل همین گلدان های شمعدانی در ایوان حضور غریب معلقی دارد

 درخت ها حرکت می کنند
درختها به سفر می روند
درخت ها مثل گراناز شاعر با کشتی ها به استرالیا هجرت می کنند
زمین ، پوسیده / مسموم از زباله های کیهانی پوسیده و مکان امنی نیست
اقاقی ها به قایق خمپاره ها ، خود خواسته به تبعید می روند
و باغ ها و تالارهای متروکشان
ویرانه های باستانی عصر دور سبزینه اند
سبزینه این عتیقه ی کمیاب که امروز
مثل دلار و مارک که در غرفه ها و پیاده رو ها قاچاق می شود
هوا به بوی داروی بی هوشی آغشته است
 و هیچ سروی در باغ دوام نمی آورد
 و هیچ یاری جز در کتاب ها خرامان نمی رود
و آن کشاورز در اینه ی سلمانی دیده
روحی بوده گریخته از ارواح زندانی در ملکوت
 و عشق
 مثل گلدان های شمعدانی بر ایوان ، حضور معلقی دارد
و تا به حال هزار تاش بیشتر آن پایین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:44 AM  توسط تازه متولد شده  | 

ک نفر مياد که من منتظر ديدنشم
يک نفر مياد که من تشنه بوييدنشم
مثل يک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
خالي سفرمونو پر از شقايق ميکنه
واسه موجهاي سيا دستا رو قايق ميکنه
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
هميشه غايب من زخمامو مرحم ميذاره
هميشه غايب من گريه هامو دوست نداره
نکنه يه وقت نياد صداش به دادم نرسه
ايينه ها سيا بشه کور بشه چشم ستاره
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
خشم اين حنجره خسته هميشه غايبه
کليد صندوق در بسته هميشه غايبه
نعره‏ي اسب سفيد قصه مادر بزرگ
بهترين شعراي سر بسته هميشه غايبه
مثل يه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده
تو اگه اومدنی نيستي بگو
اگه ما رو خواستنی نيستي بگو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:13 PM  توسط تازه متولد شده  | 

اگه تو پيشم نياي
دنيا رو غمگين مي بينم
پشت اين حباب اشک
عشقمو ويرون مي بينم
ميدونم يه روز مياي
بازم کنارم ميشيني
پرده ي اشکو تو چشام
تو فراوون مي بيني
ياد اون روز اول
پيشم تو ايوون نشستي
اون عهدي رو که بستي
پيمونشو شکستي
اگه تو پيشم نياي
دنيا رو غمگين مي بينم
پشت اين حباب اشک
عشقمو ويرون مي بينم

بي تو ابراي خسته
به گلدونا آب نميدن
ياد گلهاي تشنه
به چشمونم آب نميدن
دلم تو انتظارت
بازم بهونه ميگيره
براي ديدن تو
ازم نشونه ميگيره
اگه تو پيشم نياي
دنيا رو غمگين مي بينم
پشت اين حباب اشک
عشقمو ويرون مي بينم

اگه تو پيشم نياي
به گلدونا آب نميدم
توي ايوون خونه
هيچ کسُِ من راه نميدم
گلهاي عشقمونو
رو شاخه پرپر مي کنم
اين دل غمزده رو
هميشه زندون مي کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:10 PM  توسط تازه متولد شده  | 

پشت اين پنجره ها دل مي گيره
غم و غصه‏ي دلو تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف ميزنم
چشام اشک بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني
مي خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه هاي دلمو تو ميدوني
بگم اي خدا چرا بختم سياس
چرا بخت من سياس تو ميدوني
پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني
اگه امشب بگذره فردا ميشه
مگه فردا چي ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميکم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:45 PM  توسط تازه متولد شده  | 

تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهاي تو بارونو بيادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو مثه وسوسه شکار يک شاپرکي
تو مثه شوق رها کردن يک بادبادکي
تو هميشه مثه يک قصه پر از حادثه اي
تو مثه شادي خواب کردن يک عروسکي
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو قشنگي مثه شکلهايي که ابرها ميسازند
گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ ميبازند
اگه مرداي تو قصه بدونن که اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:43 PM  توسط تازه متولد شده  | 

چرا وقتي که آدم تنها ميشه
غم و غصه اش قد يک دنيا ميشه
ميره يک گوشه پنهون ميشينه
اونجا رو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه
وقتي که تنها ميشم اشک تو چشام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه ي دل در ميزنه
ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه
اون بالا باد داره زاغِ ابرا رو چوب ميزنه
اشک اين ابرا زياده ولي دريا نميشه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:41 PM  توسط تازه متولد شده  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:35 PM  توسط تازه متولد شده  |