|
|
|
|
|
اگر تنهاترين تنهاها شوم ، بازم خدا هست ، او جانشين همه نداشتن هاست . نفرين و آفرين ها بي ثمر است . اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي اي پناهگاه ابدی ! تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي |
||
|
|
|
|
|
چرا از مرگ مي ترسيد ؟ |
||
|
|
|
|
|
ماهي هميشه تشنه ام |
||
|
|
|
|
|
غم دنيا نخواهد يافت پايان خوشا در بر رخ شاديگشايان خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند خوشا نيروي هستيزاي لبخند خوشا لبخند شاديآفرينان كه شادي رويد از لبخند اينان نميداني- دريغا- چيست شادي كه ميگويي: به گيتي نيست شادي نه شادي از هوا بارد چو باران كه جامي پر كني از جويباران نه شادي را به دكان ميفروشند كه سيل مشتري بر آن بجوشند چه خوش فرمود آن پير خردمند وزين خوشتر نباشد در جهان پند اگر خونين دلي از جور ايام « لب خندان بياور چون لب جام» به پيش اهل دل گنجيست شادي كه دستاورد بيرنجي ست شادي به آن كس ميدهد اين گنج گوهر كه پيش آرد دلي لبخندپرور به آن كس ميرسد زين گنج بسيار كه باشد شادماني را سزاوار نه از اين جفت و از آن طاق يابي كه شادي را به استحقاق يابي جهان در بر رخ انسان نبندد به روي هر كه خندان است خندد چو گل هرجا كه لبخند آفريني به هر سو رو كني لبخند بيني چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه ميربايند گذشت لحظه را آسان نگيري چو پايان يافت پايان ميپذيري مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم كن، تبسم! |
||
|
|
|
|
|
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید دمم با جان بر آید چون که یک همدم نمی بینم خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه که من تا آشنا گشتم دم خرم نمی بینم مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی یابم کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی بینم |
||
|
|
|
|
|
باز پاییز است... باز این دل از غمی دیرینه لبریز است باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان باز می ریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم، خداوندا، پریشانم باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییز است... باز این دنیا غم انگیز است باز پاییز است و هنگام جدایی ها باز پاییز است و مرگ آشنایی ها |
||
|
|
|
|
|
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سروديم نم نم: تو را دوست دارم نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي! من اي حس مبهم تو را دوست دارم سلامي صميمي تر از غم نديدم به اندازه ي غم تو را دوست دارم بيا تا صدا از دل سنگ خيزد بگوييم با هم: تو را دوست دارم جهان يك دهان شد هماواز با ما: تو را دوست دارم، تو را دوست دارم |
||
|
|
|
|
|
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ... |
||
|
|
|
|
|
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ...
قفسم برده به باغی و دلم شاد کند ... |
||
|
|
|
|
|
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
با تو بودن خوبست و کلام تو مثل بوی گل در تاریکی است مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است بوی پیراهن تو مثل بوی دریا نمنکست مثل باد خنک تابستان مثل تاریکی خواب انگیزست گفتگو با تو مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش می برد چشم خیالم را تا بیابان های دورترین خاطره ها که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها اهتزازی دارند که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند نوشخند تو می برد گرگ نگاهم را تا چراگاه چالکترین آهو ها می برد آرزوی دستم را تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو این پهنه پک زیبا مثل دریایی تو انده انگیز و غرور آهنگ مثل دریای بزرگ بوشهر که پر از زورق آزاد پریشانگرد است مثل زورق پر از مرد است مثل ساحل که پر از آواز ست مثل دشتستان که بزرگ و بازست تو ظریفی مثل گلدوزی یک دختر عاشق که دل انگیز ترین گلها را روی روبالشی عاشق خود می دوزد با تو بودن خوبست تو چراغی من شب که به نور تو کتاب تن تو و کتاب دل خود را که خطوط تن تست خوش خوشک می خوانم تو درختی من آب من کنار تو آواز بهاران را می خندم و می خوانم می گریم و می خوانم با تو بودن خوبست تو قشنگی مثل تو مثل خودت مثل وقتی که سخن می گویی مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه مثل تصویر درختی در آب روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی |
||
|
|
|
|
|
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من |
||
|
|
|
|
|
شبهای دراز بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گویند خدا گناه را می بخشد او بخشد و من از این خجالت چه کنم |
||
|
|
|
|
|
آنکه میگوید دوستت میدارم داده است. ای کاش عشق را عشق را ای کاش عشق را
عشق را |
||
|
|
|
|
|
سکوت از هر طرف جاری هوای خانه تاریک است
|
||
|
|
|
|
|
خنده ی شیرین من ، ریا و فریب است
|
||
|
|
|
|
|
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزويم اين است ... نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد . . . |
||
|
|
|
||||
|
کیم من ؟ دردمندی ، ناتوانی
اسیری ، خسته ای ، افسرده حالی تذروی آشیان بر باد رفته صفای گلشن از یاد رفته نه از نامهربانان سینه ریشم که داغ از مهربانی های خویشم * * * با عزیزان در نیامیزد دل دیوانه ام در میان آشنایانم ولی بیگانه ام از سبکروحی گران آیم به طبع روزگار در سرای اهل ماتم خنده ای مستانه ام * * * گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم حلقه های موج بینم نقش کیسویی کشم خنده های صبح بینم یاد رخساری کنم
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم که بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مائی *** *** *** خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی *** *** *** آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه ی نوش آفرین گفته و دشنام شنوده است منم *** *** *** برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت اگر چه نیست وصالی ، ولی خوشم به خیالت *** *** *** همچو گل می سوزم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل *** *** *** منم ابرو تویی گلبن ، که می خندی چو می گریم تویی مهر و منم اختر که می میرم چو می آیی *** *** *** بسکه مشتاق میم از میکشان دارم امید هر که جامی پر کند خالی کند جای مرا *** *** *** چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که محو تماشای دیگر است *** *** *** از نگاهی می نشیند بر دل نازک غبار خاطر آیینه را آهی مکدر می کند |
|||||
|
|
|
|
|
من به بی سامانی ،
باد را می مانم . من به سرگردانی ، ابر را می مانم . من به آراستگی خندیدم . من ِ ژولیده به آراستگی خندیدم . سنگِ طفلی ، اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت . قصه ی بی سر و سامانی ِ من ، باد با برگ درختان می گفت . باد با من می گفت : " چه تهیدستی ، مرد ! ابر باور می کرد . □ من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم . |
||
|
|
|
|
|
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم ای خدا غصه نخور باز همین می مانم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم |
||
|
|
|
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم خست بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را |
||
|
|
|
|
|
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم ، آه ... حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم □□□ روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت روزها اینگونه پرپر گشت لحظه های بی شکیب عمر چون پرستو های بی آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز □□□ اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است منکه جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد ؟ در فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟ در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ؟ ناله ی من می تراود از در و دیوار آسمان اما سراپا گوش و خاموش است همزبانی نیست تا گویم به زاری ، ای دریغ دیگرم مستی نمی بخشد شراب جام من خالی شده است از شعر ناب ساز من فریاد های بی جواب □□□ نرم نرم از راه دور روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه روشنایی می رود از آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشاراست اما من ... همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب همچنان لبریز از اندوه می پرسم جام اگر بشکست ؟ ساز اگر بگسست ؟ شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟ |
||
|
|
|
|
|
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدگر ، ویرانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ، بر لبِ ، پیمانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ، زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه ی ، صد دانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ، به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای ، پر افسانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد ! |
||
|
|
|
|
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است |
||