تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم

اگر تنهاترين تنهاها شوم ، بازم خدا هست ،

 او جانشين همه نداشتن هاست .

نفرين و آفرين ها بي ثمر است .

اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي

اي پناهگاه ابدی ! تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:53 PM  توسط تازه متولد شده  | 

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:34 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:27 PM  توسط تازه متولد شده  | 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:2 PM  توسط تازه متولد شده  | 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

دمم با جان بر آید چون که یک همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دم خرم نمی بینم

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی یابم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی بینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:55 PM  توسط تازه متولد شده  | 

باز پاییز است...

باز این دل از غمی دیرینه لبریز است

باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان

باز می ریزد  فرو بر چهره ام باران

 

باز رنجورم، خداوندا، پریشانم

باز می بینم که بی تابانه گریانم

 

باز پاییز است...

باز این دنیا غم انگیز است

باز پاییز است و هنگام جدایی ها

باز پاییز است و مرگ آشنایی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:11 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي!

من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه ي غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:9 PM  توسط تازه متولد شده  | 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني
يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که
خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 4:58 PM  توسط تازه متولد شده  | 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید  ...

            قفسم برده به باغی و دلم شاد کند ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 4:55 PM  توسط تازه متولد شده  | 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:57 AM  توسط تازه متولد شده  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:51 AM  توسط تازه متولد شده  | 

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:45 AM  توسط تازه متولد شده  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:2 AM  توسط تازه متولد شده  | 

با تو بودن خوبست
و کلام تو
 مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
 بوی پیراهن تو
 مثل بوی دریا نمنکست
مثل باد خنک تابستان
 مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش
 می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
 که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
 می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالکترین آهو ها
 می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
 این پهنه پک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
 مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
 مثل ساحل که پر از آواز ست
 مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
 تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
 که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن تست
 خوش خوشک می خوانم
 تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
 می خندم و می خوانم
 می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
 تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
 مثل تصویر درختی در آب
روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:5 AM  توسط تازه متولد شده  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب 
 بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب 

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:58 AM  توسط تازه متولد شده  | 

    شبهای دراز بی عبادت چه کنم     طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

   گویند خدا گناه را می بخشد     او بخشد و من از این خجالت چه کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:0 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 

 

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگر ِ غم‌گینی‌ست
که آوازش را از دست

داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بودهزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
دل ِ اندُه‌گین ِ شبی‌ست
که مهتاب‌اش را می‌جوید.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:40 PM  توسط تازه متولد شده  | 

سکوت از هر طرف جاری هوای خانه تاریک است


میان زندگی با مرگ پل ویرون و باریک است


مرا دریاب پیش از مرگ که مرگم سخت نزدیک است


فقط یک چهره خستم میان چارچوب قاب


به مرگم یک نفس مانده در این فرصت مرا دریاب


عبور لحظه های عمر دلیل پیری من نیست


فرار از من که تو هستم مگر در خود شکستن نیست


من غافل به دست خود شکستم هر چه پروردم


ولی در این قمار تلخ به خود بیش از تو بد کردم


فقط یک چهره خستم میان چارچوب قاب


به مرگم یک نفس مانده در این فرصت مرا دریاب


به خود گفتم فراموشی پناهم می دهد در خود


فرار از قصه دیروز علاج درد خواهد شد


ولی دیدم فرار از تو فرار از من به آئینه ست


نیاز تو تمام من نه یک احساس که در سینه ست


فقط یک چهره خستم میان چارچوب قاب

 
به مرگم یک نفس مانده در این فرصت مرا دریاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:57 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است 
 در دل من موج می زند غم دیرین
چهره ی شادان من ثبات ندارد
داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین
اینه ی چشم های خویش بنازم
کز غم من پیش خلق ، راز نگوید
هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی
با تو به جز حالت تو باز نگوید
زان همه دردی که پاره کردم دلم را
 خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست 
 غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را 
 بر دل صد چک من توان گذر نیست
آه شما دوستان کوردل من 
 دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید
سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید
 رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید 
دست بردارید ، از سرم که در این شهر 
 کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست 
 در دل من این چنین عمیق نکاوید 
زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست 
 من بت چوبین کهنه معبد عشقم 
جسم مرا موریانه خورد و خراشید 
 دست ازین پیکر تباه بدارید
قالب پوسیده را به خک مپاشید 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:53 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:14 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:48 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:42 PM  توسط تازه متولد شده  | 

آرزويم اين است ... نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد . . .
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . .
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد . . .
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:56 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 کیم من ؟ دردمندی ، ناتوانی

    اسیری ، خسته ای ، افسرده حالی

    تذروی آشیان بر باد رفته

    صفای گلشن از یاد رفته

    نه از نامهربانان سینه ریشم

    که داغ از مهربانی های خویشم

        *        *        *

    با عزیزان در نیامیزد دل دیوانه ام

    در میان آشنایانم ولی بیگانه ام

    از سبکروحی گران آیم به طبع روزگار

    در سرای اهل ماتم خنده ای مستانه ام

        *        *        *

    گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

    من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

    حلقه های موج بینم نقش کیسویی کشم

    خنده های صبح بینم یاد رخساری کنم

      

 

 

 

  

     من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم

    که  بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مائی

        ***    ***    ***

    خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی

    نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی

        ***    ***    ***

    آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه ی نوش

    آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

        ***    ***    ***

    برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت

    اگر چه نیست وصالی  ، ولی خوشم به خیالت

        ***    ***    ***

    همچو گل می سوزم از سودای دل

    آتشی در سینه دارم جای دل

        ***    ***    ***

    منم ابرو تویی گلبن ، که می خندی چو می گریم

    تویی مهر و منم اختر که می میرم چو می آیی

        ***    ***    ***

    بسکه مشتاق میم از میکشان دارم امید

    هر که جامی پر کند خالی کند جای مرا

        ***    ***    ***

    چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست

    جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

        ***    ***    ***

    از نگاهی می نشیند بر دل نازک غبار

    خاطر آیینه را آهی مکدر می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:47 PM  توسط تازه متولد شده  | 

   من به بی سامانی ،

    باد را می مانم  .

    من به سرگردانی  ،

    ابر را می مانم  .

            من به آراستگی خندیدم .

            من ِ ژولیده به آراستگی خندیدم .

            سنگِ طفلی  ، اما

            خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت .

            قصه ی بی سر و سامانی ِ من ،

    باد با برگ درختان می گفت .

    باد با من می گفت :

            " چه تهیدستی  ، مرد !

    ابر باور می کرد .

               

    من در آیینه رخ خود دیدم

    و به تو حق دادم

    آه می بینم ، می بینم

    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم 

  .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:39 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:33 PM  توسط تازه متولد شده  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

    ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد

   بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را

    در گلویم خست بفشارد

    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:31 PM  توسط تازه متولد شده  | 

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

    شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند

     ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم

    سالها رفته است کز هر آرزو خالیست  آغوشم

    نغمه پرداز جمال و عشق بودم  ، آه ...

    حالیا خاموش خاموشم

    یاد از خاطر فراموشم

    □□□

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

    روزها اینگونه پرپر گشت

    لحظه های بی شکیب عمر

    چون پرستو های بی آرام در پرواز

    رهروان را چشم حسرت  باز

    □□□

    اینک اینجا شعر و ساز و باده  آماده است

    منکه جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم

    در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد  ؟

    در فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد  ؟

    در نوای ساز باید ناله های روح را گم  کرد ؟

    ناله ی من می تراود از در و دیوار

    آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

    همزبانی نیست تا گویم به زاری  ، ای دریغ

    دیگرم مستی نمی بخشد شراب

    جام من خالی شده است از شعر ناب

    ساز من فریاد های بی جواب

    □□□

    نرم نرم از راه دور

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    روشنایی می رود از آسمان بالا

    ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشاراست

    اما من ...

    همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

    همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

    همچنان لبریز از اندوه می پرسم 

    جام اگر بشکست  ؟

                ساز اگر بگسست ؟

                            شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:14 PM  توسط تازه متولد شده  | 

عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    همان یک لحظه ی اول ،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،

    زمین و آسمان را

    واژگون ، مستانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

     تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم  .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

     اگر من جای او بودم .

    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

     در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم ،

    یک نفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:9 PM  توسط تازه متولد شده  | 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:29 PM  توسط تازه متولد شده  |