|
|
|
|
|
بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق
مردای قوی.... بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی
شدن پسرا عاشق عروسک. |
||
|
|
|
|
|
زندگی چیست؟ اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟ اگر گریه است چرا می خندیم؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟ اگر زندگی است چرا میمیریم؟ اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟؟؟ چرا؟
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست |
||
|
|
|
|
|
معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان ميآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند. فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضيها 2، بعضيها 3، بعضيها تا 5 سيبزمينى بود. معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که ميروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيبزمينيهاى گنديده. به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسيد: از اين که سيبزمينيها را با خود يک هفته حمل ميکرديد چه احساسى داشتيد؟ بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينيهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه ميداريد و همه جا با خود ميبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد ميکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل ميکنيد. حالا که شما بوى بد سيبزمينيها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور ميخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟ |
||
|
|
|
|
|
وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند . چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای مریمی ... از تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار! |
||
|
|
|
|
|
و به هر رهگذری خواهم گفت :
ذره ای عشق کمی عاطفه قدری ایمان !
به من خسته ی تنها بدهید ...
تا که شاید شب من صبح را دریابد ....
و با آن خانه ای خواهم ساخت و در آن عشق همان ناب ترین واژه ی هستی را جای خواهم داد |
||
|
|
|
|
|
براي شكستن من يك اخم توكافيه ، نيازي به فريادنيست. براي ريختن اشكم سكوت توكافيه ، نيازي به قهـرنيست. براي مردنم حرف رفتنت كافيه ، نيازي به انجامش نيست. كــــاش امتداد لحظــه ها باتـــــوبودن بود |
||
|
|
|
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي. برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بندزنم تا تو رفتي همه گفتند از دل برود هر انكه از ديده برفت و به ناباوري و غصه من خنديدند. آه اي رفته سفر كه دگر باز نخواهي برگشت كاش مي آمدي و مي ديدي كه در اين عرصه دنياي بزرگ چه غم آلوده جدائيهائيست و بداني كه از دل نرود هر آنكه از ديده برفت |
||
|
|
|
|
|
مرا کسی نساخت.خدا ساخت نه آنچنان که "کسی می خواست" که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست. نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م . من یک گل بی صاحب بودم مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد "مرا به خود واگذاشت". |
||
|
|
|
|
|
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است. زندگی یعنی این .... |
||
|
|
|
|
|
خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت
خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
||
|
|
|
|
|
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی |
||
|
|
|
|
|
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
|
||
|
|
|
|
|
"دکتر علی شریعتی "
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا شبم را روز گردان چو روزم در جهان پيروز گردان شبى دارم سياه از صبح نوميد در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد غمى دارم هلاك شيرمردان برين غم چون نشاطم چير گردان ندارم طاقت اين كوره تنگ خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ تويى يارىرس فرياد هر كس بهفرياد من فريادخوان رس بهآبديده طفلان محروم بهسوز سينه پيران مظلوم بهبالين غريبان بر سر راه بهتسليم اسيران در بن چاه بهداور داور فرياد خواهان بهيارب يارب صاحب گناهان بهپاكآيينى دين پرورانت بهصاحب سرى پيغمبرانت بهمحتاجان در بر خلق بسته بهمجروحان خون بر خون نشسته بهدورافتادگان از خان و مانها بهواپسماندگان از كاروانها بهوردى كز نوآموزى برآيد به سوزى كز سر سوزى برآيد بهنورى كز خلايق در حجابست بهانعامى كه بيرون از حسابست بهمقبولان خلوت برگزيده بهمعصومان آلايش نديده بههر طاعت كه نزديكت صوابست به هر دعوت كه پيشت مستجابست بهآن آه پسين كز عرش پيشست بهآن نام مهين كز شرح بيشست كه رحمى بر دل پرخونم آور وز اين غرقاب غم بيرونم آور |
||
|
|
|
|
|
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
يه قلم و يه کاغذ و يه نامه |
||