تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق

 

مردای قوی.... بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی

 

شدن پسرا عاشق عروسک.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:53 PM  توسط تازه متولد شده  | 

زندگی چیست؟

 

اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟

 

اگر گریه است چرا می خندیم؟

 

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟

 

 اگر زندگی است چرا میمیریم؟

 

 اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟

 

اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟؟؟

 

 چرا؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:48 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:24 AM  توسط تازه متولد شده  | 

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:25 PM  توسط تازه متولد شده  | 

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که مي‌خواهد با آن‌ها بازى کند.

 او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند

 و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان مي‌آيد،

سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

 فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند.

در کيسه بعضي‌ها 2، بعضي‌ها 3، بعضي‌ها تا 5 سيب‌زمينى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که مي‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زميني‌‌هاى گنديده.

به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند.

 پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

 معلّم از بچه‌ها پرسيد:

از اين که سيب‌زميني‌ها را با خود يک هفته حمل مي‌کرديد چه احساسى داشتيد؟

 بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زميني‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد:

اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه مي‌داريد و

همه جا با خود مي‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد مي‌کند و شما آن را همه جا همراه خود

حمل مي‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زميني‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور

مي‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:29 PM  توسط تازه متولد شده  | 

وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به

رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از

آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند .

چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم

 تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های

 دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای

 مریمی ... از

 تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:25 PM  توسط تازه متولد شده  | 

  تکه ای از دل خود را در دست !

 

 و به هر رهگذری خواهم گفت :

   

ذره ای عشق کمی عاطفه قدری ایمان !

 

به من خسته ی تنها بدهید ...

 

تا که شاید شب من صبح را دریابد ....

 

و با آن خانه ای خواهم ساخت

 
و در آن عشق همان ناب ترین واژه ی هستی را جای خواهم داد
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:43 PM  توسط تازه متولد شده  | 

براي شكستن من يك اخم توكافيه ، نيازي به فريادنيست. براي

 

ريختن اشكم سكوت توكافيه ، نيازي به قهـرنيست. براي

 

مردنم حرف رفتنت كافيه ، نيازي به انجامش نيست. كــــاش

 

امتداد لحظــه ها باتـــــوبودن بود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:38 PM  توسط تازه متولد شده  | 

                مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود

      

        دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگي ام  خنديدي.

          

             برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بندزنم

        

           تا تو رفتي همه گفتند از دل برود هر انكه از ديده برفت

                  

                     و به ناباوري و غصه من خنديدند.

                

               آه اي رفته سفر كه دگر باز نخواهي برگشت

 

كاش مي آمدي و مي ديدي كه در اين عرصه دنياي بزرگ چه غم آلوده                   

 

                                 جدائيهائيست

           

             و بداني كه از دل نرود هر آنكه از ديده برفت   

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:36 PM  توسط تازه متولد شده  | 

مرا کسی نساخت.خدا ساخت

نه آنچنان که "کسی می خواست"

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود.کس بی کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دمید

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

تنها رهایم کرد

"مرا به خود واگذاشت".

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:48 PM  توسط تازه متولد شده  | 

دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ....
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:47 PM  توسط تازه متولد شده  | 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:46 PM  توسط تازه متولد شده  | 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:45 PM  توسط تازه متولد شده  | 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:44 PM  توسط تازه متولد شده  | 

خدايا! به هر که دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است، و به هر که دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.
دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كه زيباييهاي محسوس را به گونه هاي ديگر مي بيند
.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است، اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب "ديدار و پرهيز" زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست، دنيايش دنياي ديگري است.
عشق زيباييهاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در دوست ميبيند، مي يابد.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم سيرابتر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر.
دوست داشتن "همزباني در سرزمين بيگانه" يافتن است.
آري،... دوست داشتن از عشق برتر است

"دکتر علی شریعتی "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:31 PM  توسط تازه متولد شده  | 

خداوندا شبم را روز گردان‏

 

چو روزم در جهان پيروز گردان‏

 

شبى دارم سياه از صبح نوميد

 

در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد

 

غمى دارم هلاك شيرمردان‏

 

برين غم چون نشاطم چير گردان‏

 

ندارم طاقت اين كوره تنگ‏

 

خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ‏

 

تويى يارى‏رس فرياد هر كس‏

 

به‏فرياد من فريادخوان رس‏

 

به‏آب‏ديده طفلان محروم‏

 

به‏سوز سينه پيران مظلوم‏

 

به‏بالين غريبان بر سر راه‏

 

به‏تسليم اسيران در بن چاه‏

 

به‏داور داور فرياد خواهان‏

 

به‏يارب يارب صاحب گناهان‏

 

به‏پاك‏آيينى دين پرورانت‏

 

به‏صاحب سرى پيغمبرانت‏

 

به‏محتاجان در بر خلق بسته‏

 

به‏مجروحان خون بر خون نشسته‏

 

به‏دورافتادگان از خان و مانها

 

به‏واپس‏ماندگان از كاروانها

 

به‏وردى كز نوآموزى برآيد

 

به سوزى كز سر سوزى برآيد

 

به‏نورى كز خلايق در حجابست‏

 

به‏انعامى كه بيرون از حسابست‏

 

به‏مقبولان خلوت برگزيده‏

 

به‏معصومان آلايش نديده‏

 

به‏هر طاعت كه نزديكت صوابست‏

 

به هر دعوت كه پيشت مستجابست‏

 

به‏آن آه پسين كز عرش پيشست‏

 

به‏آن نام مهين كز شرح بيشست‏

 

كه رحمى بر دل پرخونم آور

 

وز اين غرقاب غم بيرونم آور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:0 AM  توسط تازه متولد شده  | 

مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي‌كند هر دم فريب چشم جادويت

پس از چندين شكيبايي شبي يا رب توان ديدن
كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت

سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
كه جان را نسخه‌اي باشد ز لوح خال هندويت

تو گر خواهي كه جاويدان جهان يك سر بيارايي
صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت

و گر رسم فنا خواهي كه از عالم براندازي
برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت

من و باد صبا مسكين دو سرگردان بي‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

زهي همت كه حافظ راست از دنيي و از عقبي
نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:6 PM  توسط تازه متولد شده  | 

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خک را
غمهای آدمی را
غمهای پک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:25 PM  توسط تازه متولد شده  | 

يه قلم و يه کاغذ و يه نامه
نگاهتون هنوز جلو چشامه

خواستي که من عاشق بشم باشه من از خدامه
من مي خوامت ، مي خوامت مي خوامت

آه آه ، آه آه
آه آه

آه آه ، آه آه
آه آه


عشق شما ، دنيامو رنگي کرده
نگاهتون تو صورت مثل ماهتون پُر از قشنگي کرده
پُر از قشنگي کرده

يه قلم و يه کاغذ و يه نامه
نگاهتون هنوز جلو چشامه

خواستي که من عاشق بشم باشه من از خدامه
من مي خوامت ، مي خوامت مي خوامت


* * * * *


تو خواب بودم که ديدم ، مسافرم تو راهه
در زير نور مهتاب ، خودش يه تيکه ماهه
داره مياد تو راهه

يه قلم و يه کاغذ و يه نامه
نگاهتون هنوز جلو چشامه

خواستي که من عاشق بشم باشه من از خدامه
من مي خوامت ، مي خوامت مي خوامت


* * * * *

شيرين ادايي کردي ، ما رو هوايي کردي
هي بريدي هي دوختي ، هي بي وفايي کردي

تو آتييشت ي سوختيم ، باز هم جدايي کردي
دلمون رو مفت فروختيم ، گفتي گدايي کردي

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:11 PM  توسط تازه متولد شده  |