تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم

بود آیا که خرامان ز درم باز آیی؟

گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی

 گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو

 من به جان آمدم اینک تو چرا می نايی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

 عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب

 به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی

پیش از این گر دگری در دل من می گنجید

 جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید

 وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

 گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی

 وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

 بیا که به جان آمدم ز تنهایی

 نمانده صبر و مرا بیش از این شکیبایی

 بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات

 بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی

ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم

 بسوخت بر من مسکین دل تماشایی

ز چهره پرده بر انداز تا سر اندازی

 روان فشاند بر روی تو ز شیدایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:16 AM  توسط تازه متولد شده  | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:11 AM  توسط تازه متولد شده  | 

آزادی اوج عشق است

و عشق یعنی رها کردن

و من امروز رهایت کردم

از هر قید و بندی

که عشق و من به پایت بسته بودیم

رهایت کردم و بار سفر بستم

ولی با خود

نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم

من اما با خودم

عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را

درون خواهم داشت

اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را

به من هدیه کنی

در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را

چه عاشقانه بر من هدیه کردی

اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را

با من قسمت نکردی

در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را

چه خوب با من به قسمت نشستی

ولی من از که گلایه می کنم؟

از تو؟

نه

که این رسم عشق است و دلدادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:38 AM  توسط تازه متولد شده  | 

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

 

.::: فریدون مشیری :::.


چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

 

.::: فریدون مشیری :::.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:31 AM  توسط تازه متولد شده  | 

عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:12 AM  توسط تازه متولد شده  | 

عاشقانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:11 AM  توسط تازه متولد شده  | 

عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:10 AM  توسط تازه متولد شده  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:36 AM  توسط تازه متولد شده  | 

هر جا که روم روی دل آرای تو بینم

هر سو نگرم جلوه ي زیبای تو بینم

در شمع و گل و بلبل و پروانه مه و مهر

صد گونه نشان از رخ زیبای تو بینم

مهر تو نه مهری است که از دل بتوان برد

من خلق جهان واله و شیدای تو بینم

مشتاق لقای تو نه تنها شده موسی

کاندر دل هر ذره تمنای تو بینم

هر چند تو را نیست در آفاق سرایی

با این همه هر جا نگرم جای تو بینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:20 AM  توسط تازه متولد شده  | 

خدایا ببین در به در از تو آهم

حریقی نشسته به موج نگاهم

ببین در دل شب نشان از تو جویم

هوای تو دارم سخن با تو گویم

تو این جان عاشق به من داده ای

دلی چون شقایق به من داده ای

به یادت همه شب دل من خدایا

در این سینه خسته چون نی بنالم

نیستانه جانم به بانگ جرس ها

به خون خفته اکنون که تا کی بنالم

خدایا ببین بار سنگین غم را

به عشق تو بر دوش جان می گذارم

من آن مرغ سرگشته ي شب نمازم

که در باغ هستی نوای تو دارم

تو این جان عاشق به من داده ای

دلی چون شقایق به من داده ای

سحر خنده کرد و سپیده دمید

مرا رهنمون شد به نور امید

تو این جان عاشق به من داده ای

دلی چون شقایق به من داده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:54 AM  توسط تازه متولد شده  | 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

  بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

  از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:45 AM  توسط تازه متولد شده  | 

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

  و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

 رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

 چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

 به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها

  تپش تبزده ي نبض مرا می فهمید

 آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

 مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

  ما به اندازه ي هم سهم ز دریا بردیم

 هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

 خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

 ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

 منکه حتی پی پژواک خودم می گردم

 آخرین زمزمه ام را همه ي شهر شنید

 

.::: محمدعلي بهمني :::. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:44 AM  توسط تازه متولد شده  | 

در گذرگاه لحظه های عبث
تنها ايستاده ام
تنها ايستاده ام و خاموش
به تو می نگرم ، به تو
ای که از قلب من بزرگتری .

هيچ کس با من نيست
حتی قلبم که زمانی همسفرم بود ؛
من هستم و من .

تنها ايستاده ام
تنها ايستاده ام و مبهوت
می نگرم رد پای لحظه های عبث را .

هيچ چيز در من نيست :
نه گذشتهء لبريز از شوم
نه آيندهء سرشار از نامفهوم
و اما حال ... چيزی نيست تا که بگويم هست .
تنها ايستاده ام
به تو می نگرم ، به تو
ای که در آفتاب غرورم آب شدی .

تنها ايستاده ام
هيچ چيز در من نيست
هيچ کس با من نيست
به تو می نگرم ، به تو
ای که از سايه ام بلندتری .

و اينک من !
از تو ، از اندوه تو تنهاترم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:55 AM  توسط تازه متولد شده  | 

 وقتی تو نسیتی
خورشید تابنک
 
 شاید دگر درخشش خود را
 و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
 و هر گیاه
 از رویش نباتی خود
 بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
 آن برگ زرد بید که با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خک
 مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
 در هر چه هست و نیست
 خاموش می کند
 وقتی تو با منی
 گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
 که هر چه مرد را مدهوش می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:5 AM  توسط تازه متولد شده  | 

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:17 AM  توسط تازه متولد شده  |