|
|
|
|
|
بود آیا که خرامان ز درم باز آیی؟ گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟ نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو من به جان آمدم اینک تو چرا می نايی؟ بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی پیش از این گر دگری در دل من می گنجید جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی بیا که به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش از این شکیبایی بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم بسوخت بر من مسکین دل تماشایی ز چهره پرده بر انداز تا سر اندازی روان فشاند بر روی تو ز شیدایی |
||
|
|
|
|
|
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی |
||
|
|
|
|
|
آزادی اوج عشق است و عشق یعنی رها کردن و من امروز رهایت کردم از هر قید و بندی که عشق و من به پایت بسته بودیم رهایت کردم و بار سفر بستم ولی با خود نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم من اما با خودم عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را درون خواهم داشت اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را به من هدیه کنی در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را چه عاشقانه بر من هدیه کردی اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را با من قسمت نکردی در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را چه خوب با من به قسمت نشستی ولی من از که گلایه می کنم؟ از تو؟ نه که این رسم عشق است و دلدادگی
|
||
|
|
|
|
|
تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم
.::: فریدون مشیری :::.
.::: فریدون مشیری :::. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهى بخواهید، اینک گواه همین زخم هایى که نشمرده ایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر از این دست عمرى به سر برده ایم |
||
|
|
|
|
|
هر جا که روم روی دل آرای تو بینم هر سو نگرم جلوه ي زیبای تو بینم صد گونه نشان از رخ زیبای تو بینم من خلق جهان واله و شیدای تو بینم کاندر دل هر ذره تمنای تو بینم با این همه هر جا نگرم جای تو بینم |
||
|
|
|
|
|
حریقی نشسته به موج نگاهم ببین در دل شب نشان از تو جویم هوای تو دارم سخن با تو گویم تو این جان عاشق به من داده ای دلی چون شقایق به من داده ای به یادت همه شب دل من خدایا در این سینه خسته چون نی بنالم نیستانه جانم به بانگ جرس ها به خون خفته اکنون که تا کی بنالم به عشق تو بر دوش جان می گذارم من آن مرغ سرگشته ي شب نمازم که در باغ هستی نوای تو دارم تو این جان عاشق به من داده ای دلی چون شقایق به من داده ای سحر خنده کرد و سپیده دمید مرا رهنمون شد به نور امید دلی چون شقایق به من داده ای |
||
|
|
|
|
|
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام |
||
|
|
|
|
|
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها تپش تبزده ي نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه ي هم سهم ز دریا بردیم هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید منکه حتی پی پژواک خودم می گردم آخرین زمزمه ام را همه ي شهر شنید
.::: محمدعلي بهمني :::. |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است .. |
||