|
|
|
|
|
|
|
|
|
گغتم که بیا کنون که من مستم ، مست |
||
|
|
|
|
|
من اگردیوانه ام با زندگی بیگانه ام مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت خراب اندر خراب و خانه بر دوشم اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم به مرگ مادرم : مردم شما ای مردم عادی که من احساس انسانی خودرا بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان بی شبهه مدیونم میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا در اعماق دل آغشته با خونم هزار درد دارم درد دارم |
||
|
|
|
|
|
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟ چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟ از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟ چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟ ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا به شب های سکوت کاروان تیره بختیها سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی |
||
|
|
|
|
|
شب سیاه ، همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد زار و علیل و کور بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف در بیکران دور افتاده بود ،سکت و خاموش ، روی کور گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار گفتم که ای تو را به خدا ،سایبان پیر با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟ کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار خود را در این شب تنها و تار کشت ؟ پیر خمیده پشت ؟ جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟ یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست بر سنگ سخت گور از بیکران دور با جوهر سرشک دستی نوشته بود آرامگاه عشق |
||
|
|
|
|
|
یک قطـــره آب بــود با دریــــــا شد یک ذره خـــاک با زمین یکتــا شـــد آمــد شدن تو اندرین عالــــــم چیست آمد مگسی پدید و نا پیــــــدا شـــــــد **** ***** |
||
|
|
|
|
|
قطره قطره ات طلاست! يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟! اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه هاي اشک کاشت |
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
پشت شيشه برف می بارد پشت شيشه برف می بارد در سكوت سينه ام دستی دانه اندوه می كارد مو سپيد آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنين ديدی در دلم باريد ... ای افسوس بر سر گورم نباريدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهائی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنيای تنهائی ديگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشيد يخ بسته سينه ام صحرای نومیديست خسته ام، از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشكيد شعر، ای شيطان افسونكار عاقبت زين خواب دردآلود جان من بيدار شد، بيدار بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابی بود آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به كی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ ديدم ای بس آفتابی را كاو پياپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای ديغا، درجنوب! افسرد بعد از او ديگر چه می جويم؟ بعد از او ديگر چه می پايم؟ اشك سردی تا بيفشانم گور گرمی تا بياسايم پشت شيشه برف می بارد پشت شيشه برف می بارد در سكوت سينه ام دستی دانه اندوه می كارد |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
در شبان غم تنهايي خويش |
||
|
|
|
|
|
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !
سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !
سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .
چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته ! كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !
چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »
- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟
خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا |
||
|
|
|
|
|
در پس درهاي شيشه اي رؤياها، در مرداب بي ته آيينه ها، هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم يك نيلوفر روييده بود . گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت و من در صداي شكفتن او لحظه لحظه خودم را مي مردم . *** بام ايوان فرو مي ريزد و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد . كدامين باد بي پروا دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟ *** نيلوفر روييد، ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد من به رؤيا بودم سيلاب بيداري رسيد چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود در رگهايش من بودم كه مي دويدم هستي اش در من ريشه داشت همه من بود كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد |
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است |
||
|
|
|
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي. برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بندزنم تا تو رفتي همه گفتند از دل برود هر انكه از ديده برفت و به ناباوري و غصه من خنديدند. آه اي رفته سفر كه دگر باز نخواهي برگشت كاش مي آمدي و مي ديدي كه در اين عرصه دنياي بزرگ چه غم آلوده جدائيهائيست و بداني كه از دل نرود هر آنكه از ديده برفت |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان بعد از چند مدت دوباره امدم که وبلاگ رو از نو بسازم . اخه درگیر کنکور بودم . شکر خدا هم قبول شدم . ولی از این به بعد می خوام تا جایی که میی تونم وبلاگ رو به روز نیگه دارم . ولی به شرطی که شما هم کمکم کنید و با نظراتتون بهم انرژی بدین . |
||