|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني
چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم
ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه
هرگز نبود غنچه به اين تنگ دهاني
صد بار بگفتي كه دهم زان دهنت كام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
گويي بدهم كامت و جانت بستانم
ترسم ندهي كامم و جانم بستاني
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار كه ديدست بدين سخت كماني
چون اشك بيندازيش از ديده ي حافظ
آنرا كه دمي از نظر خويش براني
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
اينقدر دلم گرفته كه از تنگي داره مياد تو حلقم نمي دونم چرا با اينكه دائم تلقين مثبت ميكنم ولي هيچ لذتي از زندگيم نمي برم. نمي دونم چرا با اينكه خدا خيلي بيش از اون چيزي كه بهش فكر كنم بهم عزت داده
ولي باز احساس تنهايي مي كنم. نمي دونم چرا با وجود اينكه خيلي خدا بهم توانايي و استعداد داده و خيلي از جاها به
خاطر همين چيزا نقطه برجسته هستم اما هيچ وقت هيچ كدوم اينا خوش حالم نمي كنه. نمي دونم چرا با وجود اينکه خیلی یه دوست بسيار مهربون دارم ولي باز هيچ اميدي
به زندگي و به دنيا ندارم. از اينكه مي بينم وارد زندگي يكي شدم كه همه زندگيش شدم من، همه زندگيش رو
ريخته به پاي من اما بازم اقناع نمي شم. نمي دونم ناشكريه اينا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا نمي دونم اين حالتام خوبه يا نه.
به هر كي مي گم بهم مي خنده. از بس كه هميشه شلوغم و مي خندم و شيطونم هر
وقت به كسي مي گم التماس دعا يه خنده اي از تمسخر بهم مي زنه و مي گه مگه تو
هم تو زندگيت درد داري؟!
چرا همه فكر مي كنن عقل كلم و هيچ نيازي به مشاوره ندارم؟
بابا منم يكي بايد راهنماييم كنه ببينيم كجاي كارم. ببينم اصلا راهي كه دارم مي رم
درسته يا نه.
حتي با پدر مادرم هم كه صحبت مي كنم مي گن ما باور كنيم كه تو همون بچه
خودمون هستي؟
حيف اين آب و اكسيژن و نوني كه داره حروم من مي شه.
حيف اين همه محبت و زحمتي كه به پام كشيده شده و داره مي شه.
حيف از اون همه سرمايه اي كه خرج من شده.
حيف..................
اي خدا! به كي بگم؟
به کی بگم.......................................... |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود ؟ از كجا رفت هوا؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟ و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟ هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور ???افتادست؟ اشك لبخند كدامين ما |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم |
||
|
|
|
|
|
دهانت را ميبويند
|
||
|
|
|
|