تبليغاتX
تقدیم به مهدی عزیزم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:18 PM  توسط تازه متولد شده  | 

دل نیست کبوتر که چو بر خواست نشیند

از گوشه بامی چو پریدیم ، پریدیم


 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:13 AM  توسط تازه متولد شده  | 

چه زود...
 
حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا  نگاه ميكني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آه اي دريغ و درد
ناگهان چقدر زود دير ميشود


 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:3 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:58 AM  توسط تازه متولد شده  | 

گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني
چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم
ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه
هرگز نبود غنچه به اين تنگ دهاني
صد بار بگفتي كه دهم زان دهنت كام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
گويي بدهم كامت و جانت بستانم
ترسم ندهي كامم و جانم بستاني
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار كه ديدست بدين سخت كماني
چون اشك بيندازيش از ديده ي حافظ
آنرا كه دمي از نظر خويش براني
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:23 AM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:46 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:48 PM  توسط تازه متولد شده  | 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر بر ما
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:37 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:3 PM  توسط تازه متولد شده  | 

اينقدر دلم گرفته كه از تنگي داره مياد تو حلقم

 

نمي دونم چرا با اينكه دائم تلقين مثبت ميكنم ولي هيچ لذتي از زندگيم نمي برم.

 

نمي دونم چرا با اينكه خدا خيلي بيش از اون چيزي كه بهش فكر كنم بهم عزت داده

 

ولي باز احساس تنهايي مي كنم.

 

نمي دونم چرا با وجود اينكه خيلي خدا بهم توانايي و استعداد داده و خيلي از جاها به

 

 خاطر همين چيزا نقطه برجسته هستم اما هيچ وقت هيچ كدوم اينا خوش حالم نمي كنه.

 

نمي دونم چرا با وجود اينکه خیلی یه دوست  بسيار مهربون دارم ولي باز هيچ اميدي

 

 به زندگي و به دنيا ندارم.

 

از اينكه مي بينم وارد زندگي يكي شدم كه همه زندگيش شدم من، همه زندگيش رو

 

 ريخته به پاي من اما بازم اقناع نمي شم.

 

نمي دونم ناشكريه اينا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نمي دونم واقعا نمي دونم.............................................

 

اصلا نمي دونم اين حالتام خوبه يا نه.

 

به هر كي مي گم بهم مي خنده. از بس كه هميشه شلوغم و مي خندم و شيطونم هر

 

وقت به كسي مي گم التماس دعا يه خنده اي از تمسخر بهم مي زنه و مي گه مگه تو

 

هم تو زندگيت درد داري؟!

 

چرا همه فكر مي كنن عقل كلم و هيچ نيازي به مشاوره ندارم؟

 

بابا منم يكي بايد راهنماييم كنه ببينيم كجاي كارم. ببينم اصلا راهي كه دارم مي رم

 

درسته يا نه.

 

حتي با پدر مادرم هم كه صحبت مي كنم مي گن ما باور كنيم كه تو همون بچه

 

خودمون هستي؟

 

حيف اين آب و اكسيژن و نوني كه داره حروم من مي شه.

 

حيف اين همه محبت و زحمتي كه به پام كشيده شده و داره مي شه.

 

حيف از اون همه سرمايه اي كه خرج من شده.

 

حيف..................

 

اي خدا! به كي بگم؟

 

به کی بگم..........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:55 PM  توسط تازه متولد شده  | 

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشت خود را نكشند
گر عاشق صادقي ز مُردن مهراس
مردار بود هرآنكه اورا نكشند
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:40 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 7:49 PM  توسط تازه متولد شده  | 

چقدر  دلم گرفته از دار دنيا ، يه خدا داريم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هر روز داره صدام مي زنه مي دونم اون صدامو مي شنوه داره جوابم رو مي ده اين منم که نمي تونم صداش رو بشنوم ولي اون قدر صداش مي کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزيزم مثل اون موقع ها که هنوز جايي رو زمين نداشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 7:46 PM  توسط تازه متولد شده  | 

حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود ؟ از كجا رفت هوا؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟ و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟ هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور ???افتادست؟ اشك لبخند كدامين ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 7:20 PM  توسط تازه متولد شده  | 

GM_EcoJet_18_1024x768.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:12 AM  توسط تازه متولد شده  | 

GM_EcoJet_17_1024x768.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:9 AM  توسط تازه متولد شده  | 

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:39 PM  توسط تازه متولد شده  | 

 
 
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم                      نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم               شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد                     دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی                        که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم                       که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب                     که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم                          که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت                 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن                 سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                        و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:34 PM  توسط تازه متولد شده  | 

دهانت را مي‌بويند


مبادا که گفته باشي دوستت مي‌دارم.


دلت را مي‌بويند

 
روزگار غريبي‌ست، نازنين


و عشق را


کنار تيرک راه‌بند


تازيانه مي‌زنند.


عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد


در اين بن‌بست کج‌وپيچ سرما


آتش را

 
به سوخت‌بار سرود و شعر

 
فروزان مي‌دارند.


به انديشيدن خطر مکن.

 
روزگار غريبي‌ست، نازنين


آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است.


نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد


آنک قصابان‌اند


بر گذرگاه‌ها مستقر


با کُنده و ساتوري خون‌آلود

 
روزگار غريبي‌ست، نازنين


و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند


و ترانه را بر دهان.


شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد


کباب قناري


بر آتش سوسن و ياس


روزگار غريبي‌ست، نازنين


ابليس پيروزْمست


سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.


خدا را در پستوي خانه نهان بايد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:31 PM  توسط تازه متولد شده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:16 PM  توسط تازه متولد شده  |